چیزی که خستت کرده فقط استرس نیست… اینه که مدت هاست تنهایی داری باهاش میجنگی.
گاهی وقتا خستگیِ اصلی از خودِ استرس نیست…
از اینه که هیچ کس واقعاً نمی فهمه چی تو دلت می گذره.
مجبوری تظاهر کنی اوضاع خوبه، چون نمیخوای کسی نگران بشه یا فکر کنه ضعیفی.
کمکم یاد میگیری سکوت کنی، همه چیو بریزی تو خودت،
ولی همین سکوتیه که هر روز داره بیشتر لهت میکنه.
یهجوری میجنگی که انگار فقط خودتی و یه ذهنی که لحظهای آرومت نمیزاره.
و بدتر از همه اینه که فکر میکنی «شاید واقعا کسی نیست بفهمه من چی می کشم»… در حالی که لازم نیست این مسیر رو تنها بری.
این حالت ها برات آشنا نیست؟ اون دل خالیِ ناگهانی، لرزش ریز، گریه بدون دلیل، خستگیِ همیشگی، حوصلهای که هر روز کمتر میشه…
میدونم این حس ها چقدر واقعین…
اون لحظهای که یکهو دلت می ریزه، بدون اینکه اصلاً بدونی چرا.
یا وقتی یه حرف ساده می تونه قلبتو تندتر کنه و تا ساعت ها ذهنت ولت نکنه.
شب هایی که خیره میشی به سقف و خوابت نمیبره،
صبح هایی که با همون خستگی و بی حالی دیروز بیدار میشی و با خودت میگی «باز شروع شد».
روزهایی که به کوچک ترین چیزها بیحوصلهای و حس میکنی انرژی هیچ کاری رو نداری.
و شاید بدترین قسمتش اینه که هیچ کدوم از اینا از بیرون دیده نمیشه… ولی تو هر لحظه باهاشون زندگی میکنی.